خزانِ آرزو و باز هم برهان شر
نیم ساعتی تا نیمه شب است. نشستهام خسته از مطالعه و کار بر روی پایاننامه، همسر مهربانام در کنارم است. نوار «خزان آرزو»ی بسطامی را گذاشتهام. یکی از بهترین و دلنشینترین کارهای او که رنگمایهای از غمی غمناک دارد. هرگاه به یاد مرحوم بسطامی میافتم بیاختیار گریهام میگیرد. تنها زیست و تنها مرد. بارها با نگاه به تصویرش با خود گفتهام این حنجره اکنون اسیر خاک است. تمام حادثهی بم، برای من یک طرف و در خاک شدن حنجرهای اینچنین دلنشین هم یک طرف.
خدای من. یادم میآید که درست در زمان حادثهی بم به برای کاری، به تهران رفته بودم. درست در همان ایام شدیدا درگیر مسالهی شر بودم. خدایی هست؟ اگر هست خیرخواه است؟ پس این همه شرور چیست؟ تمام پاسخهای الاهیاتی به این مساله را هم چه جوابهای سنتی (مثل این که شر عدمی است یا وجودی است اما لازمهی خیر است) و پاسخهای جدید مثل دفاع مبتنی بر اختیار پلانتینگا را مطالعه کرده بودم و همان ایام هم سیاهمشقی در همین باب با چشمی گریان نوشتم که در وبلاگ قبلیام (حباب دبش) منتشر کردم (شاید در آرشیو وبلاگ جدیدم هم به لطف داریوش باشد). به تهران که رسیدم یک ماشین گرفتم تا به کارم برسم. در ماشین راننده که شاکلهام را دید، یاد مشکلات مذهبیاش افتاد و به عنوان شروع درست دست بر روی زخم درونام گذاشت: «حاج آقا! اگر خدا مهربونه، پس چرا یک زلزلهای مثل بم میفرسته و این همه آدم بیگناه میمیرند؟»
- چی؟
- ببخشید حاج آقا حرف بدی زدم؟
- نه ببخشید با شما نبودم. چی پرسیدید؟ درست متوجه شدم؟
- بله درست متوجه شدید.
کاش حالام را در آن لحظه میتوانستم منتقل کنم. اکنون چه باید میگفتم؟ باید میگفتم ببین داداش! من نمیتونم چیزی را که خودم نرسیدهام به تو بگویم اگر از من میپرسی میگم نمیدونم تازه بذار بیپرده بگم، بذار شطحیات ببافم، اگر خدای مهربانی باشه آن وقت اصلا چنین کاری نمیکنه.
در مقابل میتوانستم هم آنقدر به او پاسخهای خرد پسند بدهم که کاملا قانع شود:
«خوب ببین عزیزم خدا به آدمها عقل و توانایی داده، در ژاپن هم به همین ریشتر و بلکه بالاتر زلزله مییاد ولی تنها یک پیرمرد آن هم از ترس میمیره خوب ما آدمها میتونیم استعداد و توانایی خودمان را به کار ببندیم و با استفاده از فناوری مدرن، خانههایی مقاوم بسازیم. ببین عزیزم ما که نباید سهلانگاری خودمان را به پای نامهربانی خدا بنویسیم.»
سرآخر هم، نتوانستم خودم را قانع کنم و ایماناش را بشورانم و همان پاسخ رسمی را تحویل او دادم و همانطور که حدس میزدم کاملا قانع شد و خوشحال که شبههاش مرتفع شده اما دردا و دریغا که ساقی خود با این شرابها مست نمیشد.
الکلام یجر الکلام. گوش دادن کاستی از بسطامی دلام را آشوبه کرد. دلام تنگ شد. اسفِ فقدان بسطامی را خوردم و باز فیلام یاد هندوستان جدال دائمی شک و ایمان کرد.
...حالا رفت روی ب، سهتار و تنبک، لحظاتی دیگر میخواند...
...این حنجره اسیر خاک است...
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود...
...و یکی از براهین علیه وجود خدا، برهان شر است اما شر امری عدمی است...
...من شر ما خلق...
... از رنج کشیدن آدمی حر گردد...
...اعوذ بالله من شر نفسی...
حالا خواند:
به رهی دیدم برگ خزان/پژمرده ز بیداد زمان کز شاخه جدا بود
چو ز گلشن رو کرده نهان/ در رهگذرش باد خزان چون پیک بلا بود
ای برگ ستمدیدهی پاییزی/ آخر تو ز گلشن...
روزی تو......دلداده و مدهوش گلی بودی
ای عاشق شیدا دلدادهی رسوا....
بر گل نه صفایی...
آی بار غمات در دل بنشاندند...

نظرها
برادر عزيز آقاي ميردامادي
بنده از 6 ماه پيش تقريبا هفته اي يكبار به وبلاگ شما در دبش سر ميزدم.در بيشتر موارد عقيده اي كاملا مخالف شما داشتم ودر مواردي همچون جدال با منكر الگو بودگي فاطمه..«به همين مضمون شايد»كاملا با شما موافق بودم و....
در هر صورت بنده در نظر داشتم با مراجعه به وب شما و ارسال دعوتنامه،نظرتان را در مورد مطلب حيات موهوم و... بدانم كه به پست جديد شما در مورد مجلس خبرگان برخورد كردم و در اين انديشه بودم كه جوابي به حقايق مستور در پس اين طنز زيبا بدهم بعد دوباره خدمت برسم
در هر صورت از ديدن كامنتتان بسيار خوشحال شدم ممنون مي شوم اگر بعد از اين نيز نگاه نوي ما را نقد كني
یاسر: چشم عزیز به روز کردی کامنت بذار
Posted by: محمد رضا ملايي | November 30, 2006 3:16 PM